۵ اوت ۲۰۱۰

هی فلانی

دل به غم مسپار/ نومیدی بران از خویش / دور دار از جان خود تشویش

تو درختی، ناامیدی آتش قهار / با شتاب و بی‌امان گستر / هان مشو تسلیم نومیدی / که نماند از وجودت غیر خاکستر

جای شکرش باز هم باقی است

تو هنوز این‌جا مرا داری / من تو را دارم

ما هنوز این‌جا شناساییم / که چه هستیم و که هستیم و کجا هستیم / و چرا هستیم

این اصلی‌ترین اصل است:

و چرا هستیم
پ.ن:  این شعر را "اخوان ثالث" در زندان قصر گفته به گمانم. ایرادی اگر دارد از ته و توی حافظه‌ام کشیدم‌اش بیرون. آن روزها که به تکرار به حافظه سپردم نمی‌دانستم روزی این‌همه به کارم می‌آید.