هی فلانی
دل به غم مسپار/ نومیدی بران از خویش / دور دار از جان خود تشویش
تو درختی، ناامیدی آتش قهار / با شتاب و بیامان گستر / هان مشو تسلیم نومیدی / که نماند از وجودت غیر خاکستر
جای شکرش باز هم باقی است
تو هنوز اینجا مرا داری / من تو را دارم
ما هنوز اینجا شناساییم / که چه هستیم و که هستیم و کجا هستیم / و چرا هستیم
این اصلیترین اصل است:
و چرا هستیم
دل به غم مسپار/ نومیدی بران از خویش / دور دار از جان خود تشویش
تو درختی، ناامیدی آتش قهار / با شتاب و بیامان گستر / هان مشو تسلیم نومیدی / که نماند از وجودت غیر خاکستر
جای شکرش باز هم باقی است
تو هنوز اینجا مرا داری / من تو را دارم
ما هنوز اینجا شناساییم / که چه هستیم و که هستیم و کجا هستیم / و چرا هستیم
این اصلیترین اصل است:
و چرا هستیم
پ.ن: این شعر را "اخوان ثالث" در زندان قصر گفته به گمانم. ایرادی اگر دارد از ته و توی حافظهام کشیدماش بیرون. آن روزها که به تکرار به حافظه سپردم نمیدانستم روزی اینهمه به کارم میآید.
