تو مپندار که خاموشی ِ من ، هست برهان فراموشی من
یک روزی هم برای نوه های مان تعریف می کنیم که "بله، یک روزی که جمعه بود و ما خیلی خوشحال و خرم بودیم و قبلش یک ماه فعالیت انتخاباتی کرده بودیم و سبز به همه جای مان بسته بودیم و ریخته بودیم توی خیابان و تظاهرات مدنی کرده بودیم و فکر می کردیم که ایران به ناگهان سوییس شده و الان انتخابات برگزار می شود و رییس جمهورمان را انتخاب می کنیم و به به دموکراسی و اینا...، خیلی شیک توی روز روشن، تلفن های مان را قطع کردند، رای های مان را وارونه کردند به اسم خودشان و با خوشحالی و خندانی توی صدا و سیمای شان اعلام کردند، رییس جمهور منتخب مان و پیام تبریک فرستادند و گل و بلبل نشانمان دادند و وطنم وطنم خواندند و مرز پرگهر دکلمه کردند و حماسه نامیدندش و کلن هر کسی که خوششان نیامد را بازداشت کردند، شهرمان و آدم هایمان را به آتش و خون و گلوله کشیدند و ما بهت زده به تمام این ها نگاه می کردیم و آن روز بود که ما فهمیدیم کودتا که می گویند یعنی چی و چگونه می شود آن را در روز روشن با اعتماد به نفس کامل کرد."
