۲۰ نوامبر ۲۰۰۹
بیا منو ببر نوازشم کن...
گاهی باید باشی و من هیچ هم شوخی نمیکنم..
الان تو حتمن یکجور کجی لبخند میزنی,سرت را یکوری خم میکنی و نگاهم میکنی..من اخم میکنم!میبینی!اصلن شوخی که نیست!!
۱۱ نوامبر ۲۰۰۹
۸ نوامبر ۲۰۰۹
دلم تنگه برايت...
خاطراتت را دانه دانه با وسواس مي چينم كنار خاطرات نانا، تمام خاطرات روزهاي كودكي، تمام بازي ها و داستانهاي محشرمان را، مي داني... دلم بدجور هواي دستهاي سردت را دارد كه بكشي شان لا به لاي موهايم و مدام بگويي نيوشا جان، نيوشا جان! سخت است قبول كن سخت است، اولين شبي كه تو نيستي را سحر كردن، بعد از نانا دلم را عجيب خوش كرده بودم به نفسهايت، اميدوارم نبيني امشب نيوشايت چه ويران است چه مي بارد، طاقتش را نداشتي آخر، دلم برايت تنگ مي شود... اين روز لعنتي اين هفده ِ آبان لعنتي تو را براي هميشه دريغ كرد از من.... بابا بزرگ.
۷ نوامبر ۲۰۰۹
نوستالوژيكمه!
میدانی؟ خوب است که وبلاگ هست، ایمیل هست، پدیدهای به نامِ آرشیوِ مکتوب و مضبوط هست. که آدم میتواند گاهی، هر از گاهی، بردارد بگردد در دلِ سالیان، ببیند کجا، از چیِ کی یا چی خوشش آمده یا نیامده. که بردارد بگردد ببیند کِی از کجایِ چی یا کی، دنیا را رصد کرده، از فرازِ کدام شانه خیره شده در چشمانداز. که یک ههی گنده نثار ارواحِ طیبهی هفت جد و آبادش کند ، خوب است كه باعث مي شود به ياد بياوري همه ي خوشاحوالیها و ناخوشاحوالیها. که گاهی، هر از گاهی، برداری بگردی ببینی چه همه ریشه دارد یک چیزهایی در كامنت هاي قديمي وبلاگ قديمي ات!
۳ نوامبر ۲۰۰۹
تفنگت را زمين بگذار!
امام خمینی، صحیفه نور، جلد سوم پاراگراف 132
۲ نوامبر ۲۰۰۹
۳۰ اکتبر ۲۰۰۹
جمعه شب
به اسم های روشن توی مسنجر نگاه می کنم
به لیست آدرس های ایمیل
به فون بوک موبایل
به گوشی تلفن
رومو برمی گردونم و چونه مو می دم بالا و به آقای تنهایی می گم:
عزیزم، این مشکل من و توئه، باید خودمون دو تایی حلش کنیم! وقتشه عادت كنيم، هيچ چيز قرار نيست تغيير كنه.
عادت می کنیم ...
