۲۹ اکتبر ۲۰۱۰


دل نوشته ها و روزنگاری ها ماند برای یک جای محرمانه.
عمومی هایم را اینجا بخوانید:

صفحه ی بیست و پنجم

۱۴ سپتامبر ۲۰۱۰

این چنینم من
یک روزی می‌آید در زندگی که آدم به اینجا می‌رسد. نه قهر است، نه ناز، نه هیچ چیز دیگر، فقط تصمیم است.
آدم‌های زیادی را در زندگیمان می‌شناسیم؛ از دوست و آشنا و فامیل. آدم‌هایی هم هستند که قبلا می‌شناختیم و امروز دیگر رابطه‌ای نداریم باهاشان. خیلی ساده زخمی زده‌اند و گذاشته شده‌اند کنار، زخمی زده‌ایم و گذاشته شده ایم کنار.
4سال است که وبلاگ می نویسم-گیرم نه اینجا- خیلی چیزها می‌تواند عوض شده باشد. آدم مدام در حال تغییر است. قرار نیست بند باشد به گذشته‌اش. قرار نیست آدم‌های گذشته از پنجره‌ای زندگی‌اش را تماشا کنند. حسی در من است که اینجا را دیگر خانه خودش نمی‌داند و دیگر هیچ دلیلی ندارد برای اینجا نوشتن. گاهی به همین سادگی عمر یک چیزی سر می‌آید.
راستی یادم باشد اسم اینجا را عزیزترین آدم زندگی ام پیشنهاد داده بود شاید برای جای بعدی هم از او کمک خواستم...شاید.
دوستان ِ امروزم را... دوستان ِ همین لحظه را... دوستان ِ خوب ِ حال را شاید وقتی دیگر به جایی دیگر دعوت کردم.

۲۱ اوت ۲۰۱۰

احتمال خیلی زیادی می ره که من تا مدت زیادی اینجا چیزی ننویسم.

۱۴ اوت ۲۰۱۰

مي توني احساس دختر بچه اي رو که قاشق بستني ليوانيش افتاده تو جوب 5 متري خيابون وليعصر رو بفهمي وقتي مامانش داره مي دوئه تا به اتوبوس برسه؟ نه دیگه نمی تونی، نمی فهمی!

۵ اوت ۲۰۱۰

هی فلانی

دل به غم مسپار/ نومیدی بران از خویش / دور دار از جان خود تشویش

تو درختی، ناامیدی آتش قهار / با شتاب و بی‌امان گستر / هان مشو تسلیم نومیدی / که نماند از وجودت غیر خاکستر

جای شکرش باز هم باقی است

تو هنوز این‌جا مرا داری / من تو را دارم

ما هنوز این‌جا شناساییم / که چه هستیم و که هستیم و کجا هستیم / و چرا هستیم

این اصلی‌ترین اصل است:

و چرا هستیم
پ.ن:  این شعر را "اخوان ثالث" در زندان قصر گفته به گمانم. ایرادی اگر دارد از ته و توی حافظه‌ام کشیدم‌اش بیرون. آن روزها که به تکرار به حافظه سپردم نمی‌دانستم روزی این‌همه به کارم می‌آید.

۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

ديدی يه وقتايی آدم می‌ترسه واسه يکی آف‌ بذاره نکنه از بخت بد طرف آن‌ باشه؟!
درست مثه وقتايی که داری رو انسرينگ طرف پيغام می‌داری و خدا خدا می‌کنی يه هو وسط کار گوشيو بر نداره!

زندگی واژگونه‌یی شده خلاصه!

۱۶ ژوئن ۲۰۱۰

امروز دوستی داشت  تعریف می کرد از کسانی که او را عاشق بودند و کلن اینکه چقدر عاشق سینه چاک زیاد داشته و دارد، حالا من دارم فکر می کنم به اینکه من هیچ وقت عاشق سینه چاک نداشتم یا حتی یک عاشق غیر سینه چاک معمولی. خودم دوست داشتم شاعری، نویسنده یی ، چیزی باشد که بشوم منبع الهامش یا حتی کارمند ناچیز اداره یی که سر برج برایم پیرهنی بخرد و منتظر شود که بپوشم و برایش چرخ بزنم یا وقت فین فین سرماخوردگی یک کاسه سوپ دستم بدهد و برایم شلغم بپزد.
به هر حال من هم هیچ وقت شلغم دوست نداشته ام .

۸ ژوئن ۲۰۱۰

حالم خوب است، می خواهم حرف بزنم، حرف هم دارم، ولی نمی زنم. این دیگر چه مرض جدیدی ست؟

۲۳ مهٔ ۲۰۱۰

تعداد تکرار که زیاد شود ، درصد خطا بالا می رود : متاسفنه خدا هم به خرهای زیادی شاخ داده است .

۱۶ مهٔ ۲۰۱۰

دلم می خواد اینجا بنویسم "خسته م" بعد همتون بیاین کامنت بزارین که منم همین طور، یعنی می خوام بدونم فقط من نیستم که خسته م، هممون هستیم...هممون.